در چشمان تو

Thursday, November 09, 2006

مهاجرت با كمي تاخير

من هم بعد از كلي فكر كردن و تعلل كردن كه از ويژگي هاي بارزم شده،‌رفتن بلاگفا .... اميدوارم همه شما رو اونجا هم ببينم
اين هم آدرس سايت جديدم:
http://onyoureyes.blogfa.com/

Wednesday, November 01, 2006

رمز و راز موفقيت در دستان من و تو

اگه قرار باشه رمز و رازي براي موفقيت وجود داشته باشه، چيزي جز كارهايي كه ما مي كنيم و نمي كنيم نيست
ما مي تونيم تعيين كنيم كه موفق باشيم يا نباشيم. و باز ماييم كه مشخص مي كنيم پيروزي عمومي و موفقيت جمعي به وجود بياد يا نياد
اما اغلب ما نمي خواهيم باور كنيم كه اگه تك تك ما كاري براي موفق شدن انجام نديم، موفقيت نه براي ما و نه براي ساير آدم هايي كه با اونها سر و كار داريم به وجود نخواهد آمد
اغلب ما از بي عدالتي ها و بي مبالاتي هاي ديگران مي ناليم،‌اما حاضر نيستيم خودمون همون ها رو براي ديگران رعايت كنيم
خيلي ساده است كه از ديگران بخواهيم ارزش هايي كه رو كه ما دوست داريم رعايت كنند. اما وقتي نوبت به رعايت كردن از سوي ما مي رسه ، خيلي سخت مي شه
آسونه كه بخواهيم ديگران دروغ نگند،‌ شفاف باشند، روراست باشند،‌ درست كار باشند و متعهد
اما آيا خودمون هم حاضريم اين كارها رو انجام بديم. نديد مي گم نه .... چون وضع مملكتون داره نشون مي ده كه ما تك تك مون حاضر نيستيم براي اين موضوع قدمي برداريم
وقتي مشكلي با محل كارمون پيدا مي كنيم، و نمي تونيم اون مشكل رو رفع كنيم، اونجا رو ترك نمي كنيم، كم كاري مي كنيم
وقتي دوستي بهمون زنگ مي زنه و حوصله اش رو نداريم، اولين چيزي كه به ذهنمون مي رسه اينه كه دروغي سر هم كنيم... اگه مشكل رفع نشد، بدون اينكه بخواهيم شفاف باشيم،‌ سعي مي كنيم به قول معروف طرف رو بپيچونيم
اين ها رو يك نفر به من يادآوري كرد كه فقط يه فرق كوچيك با من داشت، او از نظر عرفي "اقليت مذهبي" تلقي مي شه و من، به گمان خودم اكثريتم..... نتيجه اي كه يادآوري او براي من داشت غم انگيز بود: اكثريت جامعه ما هيچ چيز ديگه براشون مهم نيست؛ نه صداقت نه درستي نه راستي و اقليت جامعه اين موضوع ها هنوز براشون ارزش داره
و وضع جامعه به همون منواليه كه اكثريت رفتار مي كنند
اگر مي خواهي فردات مثل امروزت نباشه، كاري رو كه تا امروز مي كردي، انجام نده... اما ما حاضر نيستيم تغييري در رفتار خودمون ايجاد كنيم

Saturday, October 14, 2006

زندگی یه چرخه، باید متعادل باشه

وقتی تعادل زندگی ات در یکی از بخش ها به هم می خوره، اگه کاری براش نکنی، تعادل کل زندگی ات به هم خواهد ریخت
زندگی هر آدمی از چند بخش تقسیم شده مثلا می شه وقتی رو که برای کار و کسب درآمد صرف می کنه، از وقتی که با خانواده اش می گذرونه جدا کرد.
یک دایره بکش، به هشت قسمت تقسیمش کن. هر قسمت را به یکی از امور روزانه ات اختصاص بده
1) کار و درآمد 2) خانواده 3) دوستان و آشنایان 4) تفریح 5) سلامتی 6) اجتماع 7) رشد و آگاهی 8) معنویت و روحانیت
این ها یک جور طبقه بندی برای تعیین وضعیت زندگی آدم ها هستند، فقط می شه از این طبقه بندی برای در تعادل نگه داشتن زندگی اسفاده کرد
هر کدوم از این قطاع های دایره، بخشی از زمان شما را به خود اختصاص می دهند و شما برای هر کدوم از اون ها برنامه و اهدافی دارید. فقط به این فکر کنید که در این لحظه، تا چه اندازه از وضعی که هر کدوم از این قطاع ها دارند راضی هستید. اگر به آنچه می خواستید از کار و درآمد تان رسیده اید، پس نمره خود را 100 بدهید. و اگر هنوز راضی نیستید به خودتان نمره کمتر تا 0 بدهید. برای نمره 100 روی محیط دایره یک نقطه بگذارید و برای نمره صفر روی مرکز دایره و به ترتیب نمرات ببین این دو را روی شعاع دایره قرار دهید
حالا نقاط به دست آمده را به هم وصل کنید. آیا یک دایره کامل است؟ آیا چرخه زندگی شما به درستی می چرخد؟ این همان است که گفتم تعادل زندگی آدم ها به هم می خورد و ناگهان با انبوهی از نابسامانی در اطراف خود روبرو می شوند
کافی است بدانید کدام بخش از چرخه شما به هم ریخته است و کافی است بخواهید آن را به یک دایره کامل تبدیل کنید. در این صورت خواهید توانست با تغییر در زمان اختصاص داده شده به یکی از بخش های دایره، قسمت های دیگر را متعادل کنید
قرار نیست از فردا همه دایره شما روی نقطه 100 تنظیم شده باشد. مهم تر از 100 بودن، متعادل بودن است. پس اول از همه دابره خود را روی نقاط کمتر متعادل کنید و بعد به 100 کردن تمام دایره بپردازید
هفته پیش، نوع برنامه ریزی ام برای رسیدن به کار شخصی ام را تغییر دادم. بیماری همسرم تنها یک نشانه بود برای برقراری دوباره تعادل. شبهایی که تنها می ماند و خستگی هایی که با خود به خانه می آوردم، به صورت بیماری خود را به من نشان دادند
تنها کاری که کردم تلاش برای تغییر ساعاتی بود که کنار هم می گذرانیم. برنامه های کاری ام را در همان ساعات اجرا کردم. او هم به نظر راضی تر بود. هرچند هنوز تعادل کامل ندارم. اما می دانم کجای این چرخه درست نمی چرخد. همین برای شروع کافی است

Wednesday, October 11, 2006

به ايمان، ايمان بياوريم

از وقتي يك نفر كه توي زندگي شخصي و كسب تجربه هام خيلي عزيزه برام نوشت كه بنويس ديگه، دنبال فرصتم...و امشب يكي از دوستانم براي نوشتن بهم انرژي داد
حتما حكايت كوه نوردي كه با اعتماد به نيروي خودش در يك روز برفي به كوهستان مي ره رو شنيديد. در ميان مه و برف، طنابش پاره مي شه و توي هوا گير مي كنه. از خدا(نيروي عظيم ايمانش)، كمك مي خواد. و اون هم سوال مي كنه :به من اعتماد داري؟ كوهنورد هم مي گه : خوب معلومه
اون نيرو هم مي گه : پس چاقو ات رو در بيار و طناب رو ببر. كوهنورد قبول نمي كنه و .... صبح جنازه يخ زده اش رو در حالي پيدا مي كنند كه يك متر بيشتر با زمين فاصله نداشته
حكايت خيلي از ما ها و فاصله مان با موفقيت همين قدره ... فقط ما به نيروي ايمان خودمون ايمان نداريم. چنان به شكست ها و پيروزي هامون مي چسبيم كه نمي تونيم امروزمون رو ببينيم
بايد كمي از خودمون فاصله بگيريم و هميشه با خودمون باشيم. فاصله براي ديدن از بالاتر و با خود بودن براي حاضر بودن در لحظه اكنون
هميشه مي گم زندگي بازيه، و بازي هايي كه اخيرا با دوستانم مي كنم بهم خيلي كمك مي كنه تا بتونم به خودم دوباره نگاه كنم: كساني مثل من، توي بازي هم درگير شكست ها و پيروزي هاشون مي شن
زندگي مثل بازي فرصت دوباره امتحان كردن رو هميشه نمي ده. هميشه نمي شه گذاشت تا بازي تموم بشه و بعد بررسي كنيم كه چه كرديم و چه نكرديم
وقتي غرق بازي مي شي، نمي فهمي داري به راحتي پيروزي ات رو به شكست تبديل مي كني و من اين كار رو كردم. براي چندمين بار برنده شدم و بازنده از زمين آمدم بيرون،‌به اين دليل ساده كه در ميان بازي نتونستم شرايط خودم رو مديريت كنم و به خودم مسلط بشم
اما توي زندگي دارم تمرين مي كنم كه اين كار رو بكنم. فروش سهم سرمايه گزاري البرز و خريد فراوري مواد معدني و چادر ملو در اين هفته براي من اين معني رو داشت. خودم مي دونم چه كردم و با اطمينان خريد و فروشم رو مديريت كردم
بايد به نيروي ايمان خود ايمان بياوريم .... هر كدام از ما مي توانيم دنيا را تكان دهيم. مي توانيم بر دنياي خود و اطرافمان تسلط داشته باشيم ... مي توانيم اگر ايمان بياوريم

Tuesday, September 19, 2006

پيشنهاد دهنده اول كيست؟

اگر امشب به ديسكو يا يك مجلس رقص دعوت باشيد و در آن مجلس هم تنها باشيد، حاضريد به يك دختر خانم يا پسر جوان(الزاما جنس مخالف)، پيشنهاد رقص بدهيد؟
اگر شما هم مثل من اهل مجالس بزم نيستيد و حوصله رقصيدن نداريد، يك مثال ديگر بزنم
آيا حاضريد همين امروز در اتاق مديرتان را بزنيد و به او پيشنهاد بدهيد كه كارتان را عوض كند و حقوقتان را افزايش دهد و به او بفهمانيد كه در موقعيت تازه چقدر مي توانيد درآمد زا و كارآمد باشيد؟
آيا حاضريد بعد از شنيدن جواب "نه" از مشتري تان،‌به او پيشنهاد تازه اي بدهيد و او را واداريد تا به پيشنهاد شما فكر كند و به خريد كالا يا خدمات شما رضايت دهد؟
يكي از اين موارد يا موارد مشابه مي تواند براي شما هم مصداق پيدا كند
اما من ترجيح مي دهم در ذهنم همان مثال اول را مجسم كنم. حتي امروز كه با مدير سرمايه گزاري يك شركت بزرگ قرار ملاقات داشتم و بايد او را كه ميلياردي خريد و فروش مي كرد و به ارقام ميليوني بازار بورس مي گفت"خريد و فروش هاي جزيي"، متقاعد مي كردم كه 600 هزار تا يك ميليون تومان به من (بابت خدماتم) بدهد، باز فكر مي كردم مي خواهم به يك دختر در يك مجلس بزم پيشنهاد رقص بدهم و او هم ايراني بازي در مي آورد و مي گويد:"اومدي ضيافت يا كه چشم چروني؟"
اولش جا خوردم، حتي به خودم فحش دادم كه :"كي به تو مي گه پاشي برقصي؟ درسته يه دختر بچه تو رو اينجوري ضايع كنه؟"
اما بعد كمي فكر كردم،‌من اومدم خوش بگذرونم،‌ پس جواب "نه" معني نداره، و اينجا تها اين دختره است كه هم رقص نداره، پس دوباره ..... البته قطعا دفعه بعد بهش نگفتم :"تشريف مياريد با هم برقصيم؟" اين رو يك بار گفته بودم... "چرا؟" هم ممكنه نتونه طرف مقابل رو راضي به پذيرفتن پيشنهادم كنه.... اما به هر حال راهي هست. در آخر هم اگه هيچ راهي پيدا نشد، هيچ چيزي قرار نيست عوض بشه،‌هدف من خوش گذرونيه و بايد اين كار رو بكنم
و من امروز كه از هيچ راهي نتونستم اون فروش رو انجام بدم، آخر وقت كاريم، 375 هزار تومان فروش داشتم. فقط چون مي خواستم اون روز بفروشم
و در فروش آخر روزم پيشنهادي دادم تا خريدارم را متقاعد كنم از من بخرد. دارم ياد مي گيرم اولين پيشنهاد دهنده و بعد پيشنهاد دهنده برنده باشم
موضوع ديگه اينه كه وقتي نتونستم راهي براي فروش يا به نتيجه رساندن پيشنهاداتم پيدا كنم، به معني اين نبود كه هيچ راهي نيست... "من" نتونستم پيداش كنم
اتفاقي كه معمولا مي افته اينه كه ما اسير و درگير احساساتمون(ناشي از پيروزي ها و شكست ها) مي شيم و نمي تونيم دور و برمون رو درست ببينيم
اگه بازي پوكر رو انجام داده باشيد يا بازي هايي شبيه اون رو بلد باشيد، مي تونم مثال بهتري بزنم. وقتي غرق بازي خودتون مي شويد، لزوما نمي تونيد برنده از بازي خارج شويد. هر چه قدر كه دستتون خوب باشه، ‌نمي تونيد بفهميد ديگران كه همبازي هاي شما هستند دارند چطوري بازي مي كنند. گاهي اون ها خالي بازي مي كنند اما از شما مي برند. فقط به خاطر حضورشان در كل بازي و توانايي در كنترل احساس و جسور بودن
اگر احساسات كنترل شوند، راههاي پيشنهاد دادن هم بهتر باز مي شود

Friday, September 15, 2006

بهانه نیار .... خودت رو دوست داشته باش

وقتی یک نفر خودش رو قبول نداره و از خودش بدش می آد، عصبانی می شم. فرقی نمی کنه این یک نفر کی هست، اگر خیلی بهم نزدیک باشه، خیلی عصبانی می شم. و الان خیلی عصبانی ام.
برای همه مون پیش می آد که از عهده کاری بر نمی آییم ، بعضی از ما، در این مواقع از دست خودمون آن قدر عصبانی می شیم که با تنفر به خودمون فحش می دیم. وقتی نمی تونیم یک ملاقات رو موفقیت آمیز تموم کنیم، وقتی نمی تونیم جواب "نه" بدیم و می افتیم توی هچل، وقتی کاری رو به خودمون قول می دیم که انجام بدیم و نمی دیم.
شاید ساده ترین مثالش چاقی باشه..... حتی گاهی "توهم" چاقی.... اما هر چی هست، دختر پسرها و مرد و زن های زیادی، به خاطر وجود این مشکل از خودشون متنفرند.
حاصل این تنفر و عصبانی شدن از خود چیه؟ آیا اون مشکل رفع می شه؟ در مثال بالا، آیا گرمی از وزنشون کم می شه؟ تجربه نشون داده که نه تنها کم نمی شه (نه تنها مشکل رفع نمی شه)، که اضافه وزن هم پیدا می کنن(مشکل اضافه هم می شه) چرا؟
دلیلش ساده است: وقتی عصبانی می شی، تمرکز قوایت را از دست می دهی و کنترل روی روان و اعصابت دست خودت نیست. به همین دلیل ساده، نمی تونی برای رفع اون مسئله برنامه ریزی کنی. اگر برنامه ریزی هم بکنی، چون از سر عصبانیت و تنفر از خود بوده، به دلیل تمرکز نیروهای منفی در مغز، امکان موفقیت برایت خیلی پایین است. در بسیاری مواقع، سیستم مغز و در نتیجه کاری که انجام می دهی، درست بر خلاف خواسته اصلی ات یعنی رفع مشکله و افزایش وزن در شرایط چاقی، حاصل این حالته که می شه بسته به حالتش، اسمش رو لجبازی یا بی خیالی گذاشت.
و همه این ها من رو عصبانی می کنه. من فکر می کنم کسی که اینجوری راجع به خودش فکر و عمل می کنه، به راحتی می تونه راجع به دیگران هم همینطوری فکر کنه و خیلی راحت، از اون ها هم به خاطر وجود یک مشکل یا انجام نشدن یک خواسته متنفر بشه. اما مهم تر از اون، من فکر می کنم کسی که اینطوری فکر می کنه، داره به انسان به طور کلی توهین می کنه. توانایی انسان ها رو دست کم گرفتن، توهین بزرگی به اون هاست.
همین حرف ها و بهانه ها رو هم وقتی در مورد سرمایه گزاری حرف زده می شه می شنوم: از من گذشته، بلد نیستم، همین که هست خوبه، حوصله درد سر ندارم و هزار و یک بهانه دیگه برای موندن در وضعیت آخر .....
نوشتم برای این که هم کمی ازعصبانیتم خالی بشه و هم از بهانه هایی حرف زده باشم که هر کدوم از ما وقتی با موضوع سرمایه گزاری و ثروت و هر موضوعی که در مورد خودمون وجود داره و باهاش برخورد می کنیم، ازش حرف می زنیم. و خواستم این رو به خودم یادآوری کنم که هیچ بهانه ای را برای پول دار نشدن نمی پذیرم ..... این از من، شما را نمی دانم

Monday, September 11, 2006

بازی خودت را بکن

امروز می خواستم برای مادرم سهم بخرم. اشتیاق زیادی داشتم و فقط با شنیدن اولین اطلاعات از یکی از دوستانم، تلفن را برداشتم و خواستم به کارگزارم دستور خرید بدهم. دوستم دوباره گفت: با فلانی هم مشورت کن. و دستوری ندادم
پريشب که با سه تا از رفقا پوکر بازی می کردم، یاد گرفتم که با ایده و نظر کسی وارد بازی نشوم و بازی خودم را بکنم. یاد گرفتم که احساساتم دست خودم باشد و هیچ چیز از اعداد و ارقام تا تصمیمی که می خواهم بگیرم، مرا درگیر خودش نکند. یاد گرفتم که طوری بازی کنم که بتوانم آخر بازی سرم را بگیرم بالا و بگویم : "من" این بازی را باختم
امروز دوباره صرفا با پیشنهاد یک نفر که خطر پذیری و بازدهی خاص خودش را داشت، میزان سرمایه اش هم با من فرق می کرد، داشتم تصمیم به اقدام می گرفتم(این اقدام برداشتن هر قدمی در زندگی می تواند باشد)
امروز دوباره داشتم درگیر احساسات ام می شدم. احساسات می آید. يادآوري این که پولی که دست من است می تواند تغییری هر چند کوچک در زندگی پدر و مادرم ایجاد کند، هراس آور است. و فراموش کردنش حماقت. اما حماقت بزرگتر زمانی است که تو اجازه می دهی با این ترس تصمیم بگیری
امروز دوباره داشتم طوری بازی می کردم که مثل یکی از سهامی که اخیرا خریدم(و الان ازش پشیمان نیستم)، فکر کنم که کاش در مورد پیشنهاد فلانی برای خرید بیشتر فکر می کردم. تا الان یکی از مهمترين عواملی که موفقیت هایم را ساخته، بازی هایی بوده که خودم انجام دادم
الان اصلا پشیمان نیستم که سال 79 حقوق 150 هزار تومانی را با درآمد 8 هزار تومانی (اشتباه نمی کنی:هشت هزار تومانی) عوض کردم. در آن زمان تصمیم گرفتم برای خودم کار کردن را تجربه کنم و بهایش را هم پرداختم
اصلا احساس نمی کنم زمانی که مصمم شدم حقوق 250 هزار تومانی مرتب و مطمئنم را بگذارم و برای کمک به مجموعه ای بروم که یک ماه حقوق عقب افتاده داشت و یک مشت مشتری ناراضی و محصولی که نکاشته منتظر درو کردنش بود، اشتباه كردم
در آن زمان بخشی از تصمیم ام بر اساس مابه التفاوت حقوقی بود که می توانستم برای خودم بسازم و ساختم..... ایمانم ساخت. هر چند شش ماه طول كشيد
اما بخش عمده ای از تصمیمي که باعث شد شش ماه کسری حقوق را هم به راحتی(با همه سختی هایش) بپذیرم، هدفی بود که داشتم. هدفتم را اطلاع رسانی و آگاهی رسانی جمعی می دیدم و از مدت ها قبل، حوزه اقتصاد و مالی را فضای مناسب تری برای این کار ديده بودم. به خاطر همين هدف گذاري هم بود كه مدت كمي گذشت تا بتوانم آرزوی چندین و چند ساله ام(از اولین روزهای کارم بعد از فارغ التحصیلی در دبیرستان) را برآورده كنم: هميشه مي خواستم معلم شوم و شدم
براي همين دوباره به خودم يادآوري كردم كه فلاني،‌بازي خودت را بكن... از قلبت تصميم بگير، هدفت را پيش چشمانت مجسم كن و جلو برو

Friday, September 08, 2006

نمرده به بهشت رفتن

بچه که بودم فکر می کردم بزرگ که بشم حتما آدم موفقی خواهم شد. اما هیچ وقت به پول فکر نمی کردم. می دیدم که پول نقش مهمی در حل خیلی از مسایل زندگی مون رو داره . از بیماری پدرم تا زندگی ساده تر مادرم و بعدا هم خودم. اما برام جا افتاده بود که پول مهم نیست. بعد ها هم که برام مهم شد و سعی کردم افکار قدیمی رو از خودم دور کنم، اما باز هم حاضر نبودم خیلی از کارهایی که پولدارها می کنند را انجام دهم. حاضر نبودم سرمایه گزاری کنم چون فکر می کردم خوب الان که ندارم. معامله بر روی املاک را کثیف و نادرست می دونستم. و البته مجبور هم نبودم زندگی ام رو تغییری بدم.
ازدواج تغییری جدی در اندیشه هام به وجود آورد. و امروز هم که دارم این مطلب رو می نویسم، فکر خرید مایحتاجی که دیگه ندارمشون، آزادم نمی گذاره.
بعدها فکر کردم صرفا می تونم با انجام کارهایی که ثروتمند ها انجام می دهند، ثروتمند شوم. سرمایه گزاری های ریز و درشتم در بازار بورس، با همین تفکر شروع شد. هرچند خیلی زود سعی کردم روشم رو تغییر بدم اما ضربه هاش رو هم خوردم.
اما خیلی چیزها رو یاد گرفتم: اول از همه اینکه باید با خودم رو راست باشم و ببینم و درست هم ببینم که چه چیزهایی منو از ثروتمند شدن باز داشته اند. بعد از اون هم تلاش برای تغییر اون افکار .
باز هم باید برای خودم تکرار کنم که راه رسیدن به موفقیت از درون آدم ها شروع می شه. هر کس باید راه خودش رو پیدا کنه.
امشب با همه ناخوشی هایی که گاه روحم رو درگیر خودش می کنه، احساس می کنم موفقم .... فقط به این دلیل که احساس می کنم در مسیری که فکر می کنم درسته دارم قدم بر می دارم.
حکایت پیش از این من، مثال آدمی بود که دوست داشت به بهشت برود، اما دلش نمی خواست بمیرد. و خیلی از آدم ها این طوری اند. دلشان می خواهد پولدار باشند، اما نمی خواهند برایش کاری انجام دهند. اولش کمی سخته. نداشتن چیزهایی که دوست داری داشته باشی. امید وارم این سختی رو بتونم برای شریک زندگی ام هم درست ترسیم کنم

Tuesday, September 05, 2006

راه و رسم كارآفرينان، راه ثروت مند شدن را مي آموزد

در سايت تالار بورس، موضوعي را ايجاد كرده بودم به نام كارآفرينان اقتصاد ايران
در آن، از زندگي جد بزرگم نوشته بودم كه با جيب خالي شروع كرده بود و تا زمان ورشكستگي، هدفش را دنبال كرده بود. از هدف بزرگش، نامي ماند كه با آن زندگي مي كنم: متحدين
او از زماني كه خود و خانواده اش را از زير آوار زلزله قوچان نجات داد، دريافت كه براي موفقيتش به يك چيز مي انديشد: اتحاد و در طول حياتش هم اين هدف را از ياد نبرد.
از دست فروشي شروع كرد و زماني كه به دليل اشتباه شريكش، هستي اش را باخت، چند دهانه مغازه، تنها بخشي از دارايي بزرگ اش بود. كارگاه توليد كفش از ديگر دارايي هايش محسوب مي شد: كفاشي حاج ولي و پسران
او هميشه براي خودش كار مي كرد. اما برخلاف كساني كه كار براي خودشان را با زحمت زيادي كشيدن و همه كارها را خودشان انجام دادن، اشتباه مي گيرند، او آدم هاي زيادي را دور و بر خودش داشت كه برايش كار مي كردند و او كار شخصي اش را كنترل مي كرد تا جريان دارايي هايش هميشگي باشد.
زماني هم به ورشكستگي افتاد كه شريكش، بيش از اندازه و توان مالي مجموعه اشان، از اعتبار (چك) استفاده كرد. بدهي بالا آمده اي كه در ازايش تنها يك برگ چك غير قابل وصول در اختيار داشتند، هستي شان را به خاكستر تبديل كرد.
البته در اين داستان نكته ديگري هم هست:
به همان اندازه و شايد بيشتر از آن كه مهم باشد چگونه مالي را به دست مي آوري،‌ مهم است كه چگونه آن را نگهداري مي كني
در چند نوبت مي خواهم حكايت هايي را از كارآفرين ها بنويسم تا شايد رسم آن ها را از ميان خاطره شان بتوانم كشف كنم.

Saturday, September 02, 2006

هنر سود كردن هنگام خريد كردن

چون فكر مي كنم سود بردن در خريد استراتژي مهمي منحسوب مي شه، باز هم مي خوام در موردش بنويسم

از مدت ها پيش مبلغ درشتي را (البته براي خودم كه سرمايه گزاري هاي ريز 100.000 توماني انجام مي دهم) براي خريد زمين به قصد سرمايه گزاري كنار گذاشته بودم. براي اين كه تا رسيدن زمان مناسب، پولم از بين نرود، آن را به بانك سپردم تا از سود كوتاه مدتش استفاده كنم.
موقعي كه همه چيز داشت براي انجام سرمايه گزاري فراهم مي شد، تصميمم را عوض كردم و دو تا سه ماه اجرايش را به تعويق انداختم. علتش يك چيز بيشتر نبود، زير سوال رفتن استراتژي سرمايه گزاري ام يعني "سود بردن هنگام خريد"
پيشنهادي كه به من شده بود جذاب بود: 10 ميليون من عدد بزرگي براي يك سرمايه گزاري خيلي سود آور نبود. اما مي توانست با سرمايه هاي كوچك ديگري جمع شود و امكان رشد زياد پيدا كند. زمين هايي كه در آينده رشد 20 ،‌30 ‌تا 100 درصدي خواهد كرد، امكاني بود كه اين سرمايه گزاري مي توانست در اختيار من قرار دهد
اگر به استراتژي من اعتقادي نداشته باشي،‌ صرف اين پيشنهاد، تو را وسوسه مي كند تا در اين مشاركت كه هر كس در آن به مقدار آورده اش مي برد، شركت كني. اما من به قيمت فكر كردم. براي من اهميت زيادي نداشت كه فردا براي زمين هاي من چه اتفاقي مي افتد، مهم تر اين بود كه بتوانم امروز زمين هايي با قيمت مناسب تر پيدا كنم
مثال ديگري بزنم: من در بازار بورس، به دنبال سهامي كه همه، خريدار آن اند و به قول معروف براي آن صف خريد ايجاد شده نمي روم. علت آن هم اين است كه من فكر مي كنم اگر سهمي را پيدا كنم كه از نظر من، شرايط مناسبي را دارد، و قيمت مناسبي هم دارد(خريداران براي آن دندان تيز نكرده اند تا فروشندگان هم ناز كنند و قيمت ها را بالا ببرند)، در آن صورت به موقع رشد هم خواهد كرد و من سودم را زماني مي برم كه آن را در قيمت مناسب خريدم. اما وقتي وارد جريان فشارهاي خريداري مي شوم، با قيمت بالا، سهمي گيرم مي آيد كه ممكن است كمي هم رشد كند و با هر رشد قيمتي، من بايد حواسم باشد كه سهم به سمت پايين كله نكند
منظور من از سود در موقع خريد، يعني اطمينان از اين كه موقع خريد، بهترين قيمت را پيشنهاد داده ام نه اين كه موقع فروش با چه قيمتي مي توانم آن را آب كنم

Thursday, August 31, 2006

درس های بورسی

رابرت كيوساكي در كتاب پدر پولدار، پدر فقيرش تاكيد دارد كه در خريد دارايي (از جمله زمين يا سهام)، به سود در هنگام خريد فكر كن.
بعد از خواندن اين مطلب، تلاش كردم تا آن را به كار ببرم. اول، خريد هاي قبلي ام را مرور كردم. خريد پتروشيمي آبادان در نوسانات منفي و گه گاه صف فروش با قيمت 8200 ريال و فروش بخشي از آن كمتر از هشت ماه بعد با قيمت 11000 ريال و فروش بخش بعدي اش بعد از دريافت سود سالانه به قيمت 12000 ريال، حاصل رعايت خواه ناخواه اين سياست بود.
خريد 1300 ريالي ليزينگ غدير به نيت رشد قيمت تا قبل از مجمع و فروش آن به قيمت 970 ريال البته بعد از دريافت سود جزيي مجمع، ناشي از بي توجهي به اين روش بود.
چندي پيش هم با تمركز روي اين سياست، دستور خريد نيرو ترانس دادم در حالي كه هنوز بازار، معامله سنگيني روي ان انجام نمي داد. اين بار با اشتباهي كه كارگزارم كرد و به جاي آن، ايران ترانسفو خريد، چيزهاي ديگري ياد گرفتم.
تكرار همكاري با كارگزاري كه چند بار ديگر هم از اين خطاها كرده بود، درس بزرگي، نه در بورس كه در زندگي به من داد؛ قاطعانه و بدون رو در بايستي و بر اساس مصالح خودت تصميم بگير. با آدم هاي متخصص كار كن. حاضر باش هزينه اشتباهات خودت را خودت بپردازي.

Tuesday, August 29, 2006

وقتی از بازی کردن می ترسی


وقتی حتی از بازی کردن هم می ترسی، برو بازی کن..... اما درست بازی کن. قوانینش را یاد بگیر، برای برنده شدن بازی کن، یاد بگیر کم ببازی و زیاد تر ببری، اما همه اش آرام آرام
زندگی هم بازی است. وقتی از اتفاقی در آن می ترسی، همین کارها را باید بکنی
امشب، پوکر زدیم با چند تا از رفقا.... بازی پر مغز و جالبی است. از یک دست ورق، کارت های کم مایه از دو تا شش را کنار می گذاری .... بقیه را پخش می کنی... هر کس باید بتواند کارت هایی را با هم ردیف کند، چند رنگ، چند عدد یا عکس مشابه، چند کارت با اعداد پشت سر هم و الی آخر. هر کدام امتیاز خودش را دارد. وقتی دست ات را نگاه می کنی باید بتوانی بفهمی می توانی برنده باشی یا نه؟ چه کارتهایی را بیاندازی تا احتمالا چه چیزهایی نصیبت شود تا بتوانی برنده باشی؟ و مهمتر از همه یاد می گیری چطور تنها به کارت هایی که در اختیارت است فکر نکنی و محدود به آن ها نشوی، امکانات زیادی در اطراف ات هست که می تواند تو را برنده کند. تو با یک دست خوب می توانی ببازی و بدون هیچ کارتی می توانی ببری.... مهم این است که ریسک کنی و حاضر باشی درست خطر کنی. زیاد نمی توانی وقت تلف کنی، نمی توانی همیشه تماشاگر باشی. نمی توانی همیشه کنار بنشینی و ریسک نکنی، چون اگر درست نگاه کنی، آخرش بازنده می شوی اگر هیچ کاری نکنی. تازه از یک مرحله به بعد، حتی اگر به بازی هم ادامه ندهی و جا بزنی، باید پولی را پرداخت کنی. به نظر من که نظر یک نویسنده دوست داشتنی است، این کارهای به ظاهر کم خطر، ریسک دارد؛ کاری که حساب و کتاب درش هست، خطر ندارد.
و این همه، یعنی زندگی.
من از بازنده شدن در بازی می ترسم. اغلب با آقا منشی از بازی کردن طفره می روم. اما زندگی، جای طفره رفتن نیست. آنجا هم از بازی کردن می ترسم، اغلب ترجیح می دهم شنونده، پیشنهاد گیرنده، منفعل و تماشاچی باشم. و اغلب شکست ها، باخت ها و نبردن هایم را توجیه می کنم.
باید بازی کرد، اما اگر قواعدش را ندانی، زمین خواهی خورد. من از ندانستن قواعد پوکر، 50% سود عفب افتادم. اما به خاطر ترس از شکست، 50% در زیان افتادم. این زیان حاصل بسنده کردن به بردهای اندکی بود که اوایل بازی کسب کردم. چون همیشه از ریسک کردن ترسیده ام، وقتی اقبال به من رو می آورد، سودم را به سرعت شناسایی می کنم تا از دستم نرود.
اما باید خطر کرد. آنهم آگاهانه .... سود های اندکی که این روزها به دست می آورم و حاصل ماندگاری ام در بازار است، به درستی راهم نوید می دهد. اما بهترین دوستانم، شکست های گاه و بیگاهم هستند

Saturday, August 26, 2006

دویدن به دنبال پول

عموی من نداشته هایش را پای قسمت و تقدیرش می گذارد و با تعبیر "درستکاری" (که بی اندازه از این صفت بهره برده است) خیال خودش را راحت می کند که امروز ندارد.
او که خانه و درآمدی محدود، تنها دارایی هایش به شمار می آیند، ناچارست تا آخرین لحظات زندگیش (که دراز باد و سلامت)، با سخت کوشی کار کند و برای خرج روزانه اش دوندگی کند.
عموی من در جوانی اش پول های زیادی را سر خامی خودش باخته است. امروز که به دهه 80 زندگی اش نزدیک است، سرش بالاست که چیزی اضافه تر از حقش برنداشته است. او شرافت مندانه زندگی کرده است. اما هنوز هم ناچار است برای لقمه ای نان (نه بیشتر که حقش هم هست) تلاش کند. قلب بیمارش، وفادارنه روح پاک او را همراهی می کند. او کار کردن را دوست دارد اما بعید می دانم اینچنین از سر ناچاری دویدن را دوست داشته باشد.
او تنها کسی نیست که کار کردن را تنها انتخاب نکرده است، بلکه فشارهای زندگی وادارش می کند تا دیر وقت کار کند و دنبال پول بدود.
یکی از قوم و خویش های دور، چندی پیش به دایی همسرم رو انداخته بود که قدری پول برای پیش پرداخت خانه اش قرض بگیرد. او 15 سال پیش، خرج عروسی دخترش را به جای خانواده داماد تقبل کرد، 7 شبانه روز از مهمانان تهرانی، در کرمان پذیرایی کرد، برای دخترش در تهران خانه گرفت، برای این که دخترش تنها نباشد، خانه اش در کرمان را فروخت و با حقوق بازنشستگی به تهران آمد و هزینه های پایتخت نشینی را پذیرفت. دخترش تا چند روز دیگر طلاق می گیرد.
او و بسیاری چون او هم ناچارند تاوان اشتباهات خود را تا آخر پس بدهند. آنها با هر سن و سالی باید کار کنند تا بتوانند روزهای آخر را آبرو مندانه طی کنند.
دنیا پر است از کسانی که در چرخه ای دورانی حول بدهی ها و قرض های خود می چرخند و زنجیر اسارت زندگی هر لحظه سخت تر بر گلویشان می پیچد. آن ها همان کسانی هستند که آزاد فکر نمی کنند و برای آزاد شدن و آزاد ماندن، تلاشی نمی کنند.

Tuesday, August 22, 2006

آموزش، نقطه شروع هر کاری است

فکر می کردم همین که بدانم کجای کارم ایراد دارد و بدانم مردان موفق چه اصولی را رعایت کرده اند، کافی است.
زندگی مشترک، اگر هر محدودیتی ایجاد کند، یک حسن بزرگ دارد، تو را وا می دارد تا متفاوت فکر کنی
حداقل برای من یکی که اینگونه بوده
تلاش برای متفاوت عمل کردن و بزرگ فکر کردن، حاصل زندگی دو ساله مشترک من بود
برای همین هم هست که الان فکر می کنم همه کاری که باید بکنم این نیست که فکر کنم کار هایی که قبلا انجام می دادم ایراد داشتند. حتی پیدا کردن ایراد ان ها هم کافی نیست.
آموزش برای من مهمترین کاری است که فکر می کنم به سرعت باید انجامش داد.
در مورد مسایل مختلف باید آموخت:
مسایل مالی، ارتباط موثر، فروش و فروشندگی، ایجاد نمایندگی و مدیریت افرادی به عنوان همکار و .....
همه این ها کارهایی است که هر کس در هر کاری می تواند آن ها را تجربه کند
مثلا اگر من به دنبال یادگیری فنون فروشم، چند دلیل دارد: برقراری ارتباط موثر با آدم ها را یاد می گیرم، آماده شنیدن جواب منفی می شوم و .....
من این کار را در دوره سه ساله ای که خبرنگار بودم از طریق دیگه ای یاد گرفتم.....

Thursday, August 17, 2006

برای استقلال

حاضرم با همه وجودم براي استقلال مالي، استقلال مالي هر كسي كه بخواهد آن را به دست بياورد، تلاش كنم.
اعتقاد راسخ دارم كه فرقي نمي كند چند سال داري، چه مشكلاتي را پشت سر گذاتشته اي و در چه موقعيتي به سر مي بري؟
اما خيلي مهم است كه بداني چه آينده اي را دوست داري براي خودت ترسيم كني؟
مهم اين است كه آيا مي خواهي به استقلال مالي برسي يا نه؟
اگر زن هستي، آيا مي خواهي چشمانت تا ابد به دستان شوهرت باشد، اگر او مريض و ناتوان شد، اگر از كار افتاده شد، اگر ورشكست شد، اگر از هم جدا شديد، اگر .... از دنيا رفت؟
نگوييم اين اتفاقات براي ما نمي افتد، دور و برمان پر است از زناني كه شوهرهايشان را از دست داده اند، از هم طلاق گرفته اند يا به دليل ورشكستگي از كار افتده شده اند؟ و حالا سر پيري مجبورند كار كنند و كار كنند.
اگر مرد هستي، مي خواهي وابسته به حقوق شركت و سازمانت باشي؟
ورشكستگي سراغ آن مجموعه نمي آيد؟
مي خواهي به زور ناپايدار بازوي خودت تكيه كني؟
فقط فكر مي كنم بايد فكرمان را عوض كنيم.. ففقط همين
در اين صورت خيلي چيزها عوض خواهد شد.
افراد زيادي را مي شناسم كه امروز را به اميد شغل هاي به ظاهر مطمئن شان سپري مي كنند. خيلي از آن ها آينده مطمئني ندارند، خودشان هم مي دانند،‌براي همين هم هست كه خيلي از آن ها به هر كار و مسئوليتي تن مي دهند تا بمانند.
من دوست دارم امروز به فكر رهايي باشم،‌شايد چند سال طول بكشد.
همين امروز كه پيش خودم حساب مي كردم،‌ اگر با وضع سرمايه گزاري مورد نظر خودم پيش بروم، تا يكسال ديگر اوضاع خيلي فرق خواهد كرد.
من امروز شروع مي كنم.