بازی خودت را بکن
امروز می خواستم برای مادرم سهم بخرم. اشتیاق زیادی داشتم و فقط با شنیدن اولین اطلاعات از یکی از دوستانم، تلفن را برداشتم و خواستم به کارگزارم دستور خرید بدهم. دوستم دوباره گفت: با فلانی هم مشورت کن. و دستوری ندادم
پريشب که با سه تا از رفقا پوکر بازی می کردم، یاد گرفتم که با ایده و نظر کسی وارد بازی نشوم و بازی خودم را بکنم. یاد گرفتم که احساساتم دست خودم باشد و هیچ چیز از اعداد و ارقام تا تصمیمی که می خواهم بگیرم، مرا درگیر خودش نکند. یاد گرفتم که طوری بازی کنم که بتوانم آخر بازی سرم را بگیرم بالا و بگویم : "من" این بازی را باختم
امروز دوباره صرفا با پیشنهاد یک نفر که خطر پذیری و بازدهی خاص خودش را داشت، میزان سرمایه اش هم با من فرق می کرد، داشتم تصمیم به اقدام می گرفتم(این اقدام برداشتن هر قدمی در زندگی می تواند باشد)
امروز دوباره داشتم درگیر احساسات ام می شدم. احساسات می آید. يادآوري این که پولی که دست من است می تواند تغییری هر چند کوچک در زندگی پدر و مادرم ایجاد کند، هراس آور است. و فراموش کردنش حماقت. اما حماقت بزرگتر زمانی است که تو اجازه می دهی با این ترس تصمیم بگیری
امروز دوباره داشتم طوری بازی می کردم که مثل یکی از سهامی که اخیرا خریدم(و الان ازش پشیمان نیستم)، فکر کنم که کاش در مورد پیشنهاد فلانی برای خرید بیشتر فکر می کردم. تا الان یکی از مهمترين عواملی که موفقیت هایم را ساخته، بازی هایی بوده که خودم انجام دادم
الان اصلا پشیمان نیستم که سال 79 حقوق 150 هزار تومانی را با درآمد 8 هزار تومانی (اشتباه نمی کنی:هشت هزار تومانی) عوض کردم. در آن زمان تصمیم گرفتم برای خودم کار کردن را تجربه کنم و بهایش را هم پرداختم
اصلا احساس نمی کنم زمانی که مصمم شدم حقوق 250 هزار تومانی مرتب و مطمئنم را بگذارم و برای کمک به مجموعه ای بروم که یک ماه حقوق عقب افتاده داشت و یک مشت مشتری ناراضی و محصولی که نکاشته منتظر درو کردنش بود، اشتباه كردم
در آن زمان بخشی از تصمیم ام بر اساس مابه التفاوت حقوقی بود که می توانستم برای خودم بسازم و ساختم..... ایمانم ساخت. هر چند شش ماه طول كشيد
اما بخش عمده ای از تصمیمي که باعث شد شش ماه کسری حقوق را هم به راحتی(با همه سختی هایش) بپذیرم، هدفی بود که داشتم. هدفتم را اطلاع رسانی و آگاهی رسانی جمعی می دیدم و از مدت ها قبل، حوزه اقتصاد و مالی را فضای مناسب تری برای این کار ديده بودم. به خاطر همين هدف گذاري هم بود كه مدت كمي گذشت تا بتوانم آرزوی چندین و چند ساله ام(از اولین روزهای کارم بعد از فارغ التحصیلی در دبیرستان) را برآورده كنم: هميشه مي خواستم معلم شوم و شدم
براي همين دوباره به خودم يادآوري كردم كه فلاني،بازي خودت را بكن... از قلبت تصميم بگير، هدفت را پيش چشمانت مجسم كن و جلو برو
پريشب که با سه تا از رفقا پوکر بازی می کردم، یاد گرفتم که با ایده و نظر کسی وارد بازی نشوم و بازی خودم را بکنم. یاد گرفتم که احساساتم دست خودم باشد و هیچ چیز از اعداد و ارقام تا تصمیمی که می خواهم بگیرم، مرا درگیر خودش نکند. یاد گرفتم که طوری بازی کنم که بتوانم آخر بازی سرم را بگیرم بالا و بگویم : "من" این بازی را باختم
امروز دوباره صرفا با پیشنهاد یک نفر که خطر پذیری و بازدهی خاص خودش را داشت، میزان سرمایه اش هم با من فرق می کرد، داشتم تصمیم به اقدام می گرفتم(این اقدام برداشتن هر قدمی در زندگی می تواند باشد)
امروز دوباره داشتم درگیر احساسات ام می شدم. احساسات می آید. يادآوري این که پولی که دست من است می تواند تغییری هر چند کوچک در زندگی پدر و مادرم ایجاد کند، هراس آور است. و فراموش کردنش حماقت. اما حماقت بزرگتر زمانی است که تو اجازه می دهی با این ترس تصمیم بگیری
امروز دوباره داشتم طوری بازی می کردم که مثل یکی از سهامی که اخیرا خریدم(و الان ازش پشیمان نیستم)، فکر کنم که کاش در مورد پیشنهاد فلانی برای خرید بیشتر فکر می کردم. تا الان یکی از مهمترين عواملی که موفقیت هایم را ساخته، بازی هایی بوده که خودم انجام دادم
الان اصلا پشیمان نیستم که سال 79 حقوق 150 هزار تومانی را با درآمد 8 هزار تومانی (اشتباه نمی کنی:هشت هزار تومانی) عوض کردم. در آن زمان تصمیم گرفتم برای خودم کار کردن را تجربه کنم و بهایش را هم پرداختم
اصلا احساس نمی کنم زمانی که مصمم شدم حقوق 250 هزار تومانی مرتب و مطمئنم را بگذارم و برای کمک به مجموعه ای بروم که یک ماه حقوق عقب افتاده داشت و یک مشت مشتری ناراضی و محصولی که نکاشته منتظر درو کردنش بود، اشتباه كردم
در آن زمان بخشی از تصمیم ام بر اساس مابه التفاوت حقوقی بود که می توانستم برای خودم بسازم و ساختم..... ایمانم ساخت. هر چند شش ماه طول كشيد
اما بخش عمده ای از تصمیمي که باعث شد شش ماه کسری حقوق را هم به راحتی(با همه سختی هایش) بپذیرم، هدفی بود که داشتم. هدفتم را اطلاع رسانی و آگاهی رسانی جمعی می دیدم و از مدت ها قبل، حوزه اقتصاد و مالی را فضای مناسب تری برای این کار ديده بودم. به خاطر همين هدف گذاري هم بود كه مدت كمي گذشت تا بتوانم آرزوی چندین و چند ساله ام(از اولین روزهای کارم بعد از فارغ التحصیلی در دبیرستان) را برآورده كنم: هميشه مي خواستم معلم شوم و شدم
براي همين دوباره به خودم يادآوري كردم كه فلاني،بازي خودت را بكن... از قلبت تصميم بگير، هدفت را پيش چشمانت مجسم كن و جلو برو

2 Comments:
delam barat tang shode agha moalem!
By
fara, at 7:01 PM
salam sari be ma nemizanid age biaeed khoshhal misham
movafagh bashid
By
کیمیاگر, at 2:25 PM
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home